چركنويسهاي ترجمهي در قند هندوانه |
Sunday, December 28, 2003
7. جيرجيرك آرام
بيرون رفتم و روي پل ايستادم. به رود نگاه كردم. عرضش سه فوت بود. دو مجسمه وسط آب بود. يكيش مادرم بود. زن خوبي بود. پنج سال پيش ساختمش. مجسمهي ديگر، يك جيرجيرك بود. اين يكي را من نساخته بودم. سالها پيش، زمان ببرها، كس ديگري ساخته بودش. مجسمهاي بود بسيار آرام. پلم را دوست دارم چون از همه چيز ساخته شده است؛ چوب، سنگهايي كه از دوردست آمده و الوارهاي نرم قند هندوانه. در تاريكروشني كه مثل تونلي از من ميگذشت، به سمت iDEATH راه افتادم. از جنگل كاج كه ميگذشتم، ديگر iDETH پيدا نبود. درختها بوي سرما ميدادند و آرام آرام تيره ميشدند. Friday, December 26, 2003
6. غروب
وقتي نوشتن آن روزم تمام شد، نزديك غروب بود و ديگر در iDEATH شام حاضر ميشد. منتظر بودم كه پائولين را ببينم. از دستپختش بخورم و سر شام ببينمش. شايد بعد از شام هم ببينمش. شايد با هم به يكي از آن پيادهرويهاي طولاني برويم. شايد كنار كانال راه برويم. بعد از آن شايد به كلبهي او برويم و شب را بمانيم، يا به iDEATH برگرديم. شايد هم برگرديم به همينجا. البته اگر دفعهي بعد كه مارگريت پيدايش ميشود، در را از جا در نياورد. خورشيد پشت تلهاي Forgotten Works فرو ميرفت. تلها از خاطر دور ميشدند و در سرخي غروب ميدرخشيدند. Thursday, December 18, 2003
5. نظر چارلي
بعد از رفتن فرد، ميچسبيد كه سر كارم برگردم؛ قلمم را در روغن تخم هندوانه بزنم و روي كاغذهاي خوشبويي كه بيل در كارگاه توفال از چوب درست ميكند، بنويسم. همينجا فهرست چيزهايي كه در اين كتاب برايتان خواهم گفت، ميآورم. دليلي ندارد كه بگذارم براي بعد. همينطور ممكن است برايتان بگويم كه الان در كجا هستيد... 1. iDEATH (يك جاي خوب) 2. چارلي (دوستم) 3. ببرها و اين كه چهطور زندگي كردند و چهقدر زيبا بودند. اين كه چهطور مردند. اين كه چهطوردر حالي كه داشتند پدر و مادرم را ميخوردند با من حرف زدند و اين كه چهطور جوابشان را دادم و آنها دست نگه داشتند و ديگر نخوردندشان، اما آن وقت ديگر هيچچيز كمكي بهشان نميكرد. اين كه چهقدر با هم حرف زديم و يكي از ببرها كمكم كرد مسئلههاي حسابم را حل كنم و اين كه به من گفتند كه از آنجا بروم تا پدر و مادرم را تمام كنند و من رفتم. شب برگشتم تا كلبه را بسوزانم. آن روزها رسم اين بود. 4. مجسمهي آينهها 5. چاك پير 6. پيادهرويهاي طولاني شبانهي من. گاهي ساعتها يكجا ميايستم بيآنكه تكان بخورم. (باد را در دستهايم نگه داشتهام.) 7. Watermelon Works 8. فرد (رفيقم) 9. پارك بيسبال 10.كانال 11. داك ادواردز و معلم مدرسه. 12. استخر زيباي پرورش قزلآلا و اين كه چهطور ساخته شد و اين كه آنجا چه اتفاقاتي افتاد. (جان ميدهد براي رقص) 13. گروه مقبره ، ميله و پايههايش 14. پيشخدمت 15. آل، بيل و بقيه 16. شهر 17. خورشيد و اينكه چهطور عوض ميشود. (خيلي جالب است.) 18. iNBOIL و دارودستهاش و Forgotten Works، جايي كه ميكندند. كارهاي وحشتناكي كه ميكردند و اين كه چه بلايي سرشان آمد و اين كه حالا كه مردهاند، چهقدر همه جا امن و امان است. 19. مكالمهها و آنچه كه روزانه اتفاق ميافتد. (كار، آبتني، صبحانه و شام.) 20. مارگريت و دختر ديگري كه شبها با فانوس اين طرف و آن طرف ميرفت و هيچوقت نزديك نيامد. 21. همهي مجسمههامان و جاهايي كه مردههامان را دفن ميكنيم تا براي هميشه مزارشان بدرخشد. 22. زندگيم در قند هندوانه (لابد بدتر از اين هم ميشد بشود.) 23. پائولين (دلخواه من است، خودتان ميبينيد.) 24. و اين كه اين بيستوچهارمين كتابي است كه در صدوهفتادويك سال اخير نوشته شده است. يك ماه پيش چارلي به من گفت «مثل اينكه از مجسمه ساختن خوشت نميآد. از هيچ كار ديگري هم خوشت نميآد. چرا كتاب نمينويسي؟ آخريش را يكي سيوپنج سال پيش نوشته. ديگر وقتش است كسي يكي ديگر بنويسد.» بعد سرش را خاراند و گفت «اي بابا. سيوپنج سالش را مطمئنم، ولي يادم نيست دربارهي چي بود. فكر ميكنم يك نسخهش تو چوببري باشد.» گفتم «ميداني كي نوشتهبودش؟» گفت «نه. ولي مثل تو بود؛ اسم معمولي نداشت.» ازش پرسيدم كتابهاي ديگر، بيستوسهتاي قبلي، دربارهي چي بودهاند. گفت فكر ميكند يكيشان دربارهي جغدها بوده. «آره، جغدها. يكي هم دربارهي برگهاي سوزني كاج بود. حوصلهي آدم را سر ميبرد. يك كتاب هم راجع به Forgotten Works بود. چند فرضيه كه ميگفت از كجا شروع شده و از كجا آمده. اسم بابايي كه اين كتاب را نوشته، مايك بود. يك چرخ حسابي تو آنجا زده بود. صد مايلي جلو رفته بود. چند هفتهاي طول كشيد. حتي از آن تلهايي كه روزهايي كه هوا صاف است ديده ميشود، جلوتر رفته بود. ميگفت پشت آنها باز تلهاي ديگري است كه از اينها هم بلندترند. شرح سفرش را به Forgotten Works نوشته بود. كتاب بدي نبود. بهتر از كتابهايي بود كه تو Forgotten Works پيدا ميشود. آنها مزخرفند. ميگفت چند روزي آنجا گم شده بود و به چيزهايي بر خورده بود كه طولشان دو مايل بوده و سبز بودهاند. بيشتر از اين توضيح نميداد. حتي تو كتابش هم ننوشته بود. فقط اين كه طولشان دو مايل بوده و سبز بودهاند. مقبرهاش آنجا كنار مجسمهي قورباغه است.» گفتم «ميدانم كدام مقبره را ميگي. موهاش طلاييه و لباس سرهم زنگاري پوشيده.» چارلي گفت «آره خودشه.» Tuesday, December 09, 2003
4. فرد
كمي بعد از آن كه مارگريت رفت، فرد پيدايش شد. او با پل مشكل نداشت. تنها كاري كه با پل ميكرد اين بود كه ازش استفاده ميكرد تا به كلبهي من برسد. كار ديگري با پل نداشت. فقط از رويش رد ميشد تا بيايد پيش من. گفت «سلام. چه خبرا؟» گفتم «خبري نيست. نشستهام يك ضرب كار ميكنم.» فرد گفت «از Watermelon Works ميآم. خواستم بهت بگم فردا صبح با من بيايي اونجا. ميخواهم يك چيزي راجع به پرسهاي الواري نشانت بدم.» گفتم «باشه.» گفت «خوب پس، سر شام ميبينمت. شنيدهام امشب شام را پائولين پخته. بالاخره يك چيز خوشمزه ميخوريم. من كه از آشپزي آل خسته شدهام. سبزيهاش زيادي پختهاس، ديگه حوصلهي هويج هم ندارم. اين هفته اگر يك هويج ديگر بخورم، جيغ ميكشم.» گفتم «آره. پائولين آشپز خوبيه.» آن موقع به غذا فكر نميكردم. فقط ميخواستم برگردم سر كارم. اما فرد رفيقم است.با هم خيلي كارها كردهايم. چيز عجيبي از جيب جلوي لباس سرهم فرد بيرون زده بود. كنجكاو شدم. به هيچ چيزي كه پيش از اين ديده باشم نميماند. ـ فرد، اون چيه تو جيبت؟ ـ امروز كه از Watermelon Works ميآمدم، تو جنگل پيدايش كردم. خودم هم نميدانم چيه. تا به حال همچه چيزي نديدهام. فكر ميكني چي باشه؟ از جيبش در آورد و دادش به من. نميدانستم چه طور دستم بگيرم. جوري گرفتمش انگار يك گل و يك سنگ را با هم دست گرفته باشم. ـ چه طوري دستش ميگيرند؟ ـ نميدانم. هيچچي ازش نميدانم. ـ مثل چيزهايي ميماند كه iBOIL و دارودستهش باهاش ForgottenWorks را ميگشتن. تا حالا همچه چيزي نديدهام. اين را گفتم و آن چيز را به فرد پس دادم. گفت «نشان چارلي ميدهمش. شايد او بداند. چارلي همهي چيزهاي اونجا را ميشناسد.» گفتم «آره. چارلي خيلي چيزها ميداند.» فرد گفت «خوب ديگه، من كمكم بروم.» و آن را گذاشت توي جيبش. گفت «سر شام ميبينمت.» ـ باشه. فرد از در بيرون رفت و از پل گذشت، بيآن كه پا روي آن تخته بگذارد كه حتي اگر عرض پل هفت مايل باشد، مارگريت از رويش رد ميشود. Thursday, December 04, 2003
3. نام من
فكر ميكنم به فكر افتاده باشي كه من كه هستم، اما من از آنها هستم كه نام مشخصي ندارند. نامم به تو بستگي دارد. هر چه به فكرت ميرسد صدايم كن. اگر به اتفاقي كه سالها قبل افتاد فكر ميكني، اين كه كسي از تو سؤالي كرد كه جوابش را نميدانستي، همان اسم من است. شايد باران تندي ميباريد. همان اسم من است. شايد كسي از تو خواست كه كاري كني. تو هم كردي. بعد گفتند كه اشتباه بوده، «ببخشيد كه اشتباه شد.» و بايد كار ديگري ميكردي. همان اسم من است. شايد بازياي بود كه وقتي بچه بودي ميكردي، يا چيزي كه وقتي پا به سن گذاشته بودي و پاي پنجره روي صندلي لم داده بودي به ذهنت رسيد. همان اسم من است. يا جايي رفتي كه پر از گل بود. همان اسم من است. شايد زل زده بودي به رودخانه. با كسي بودي كه دوستت داشته. نزديك بود كه غصهات شود. پيش از آن كه بشود، ميدانستي. و آن وقت غصهات شده. همان اسم من است. يا شنيدي كه كسي از دور صدا ميكرد و صدايش واضح نبود. همان اسم من است. شايد روي تخت دراز كشيده بودي و آماده ميشدي كه بخوابي. چيزي به خاطرت آمد و خنديدي. شوخي كوچكي بين خودت و خودت. راه خوبي براي تمام كردن روز. همان اسم من است. يا غذاي خوشمزهاي ميخوردي و يك لحظه يادت رفته چه ميخوري. فقط ميدانستي هر چه هست چيز خوشمزهاي است. همان اسم من است. شايد نيمههاي شب بوده و چوبهاي داخل اجاق، مثل زنگي صدا كرده است. همان اسم من است. يا وقتي كه آنها را به تو گفت، اذيت شدي. به اين فكر كردي كه ميتوانست اينها را به كس ديگري بگويد؛ كسي كه با مشكلاتش بيشتر آشنا باشد. همان اسم من است. شايد آن ماهي قزلآلا داخل حوضچه آمد، اما عرض رود فقط بيستـبيستوپنج سانت بود. ماه بر iDEATH ميتابيد و جاليزهاي هندوانه بيتناسبي ميدرخشيد و انگاري ماه از هر بوتهاي طلوع ميكرد. همان اسم من است. و كاش مارگريت دست از سرم بر ميداشت. Sunday, November 30, 2003
2. مارگريت
امروز صبح در زدند. از صداي در زدنشان ميتوانستم بگويم كه هستند. از پل كه رد ميشدند صدايشان را شنيده بودم. از روي تنها تختهاي رد شدند كه صدا ميداد. هميشه روي آن تخته پا ميگذاشتند. هيچوقت سر در نياوردم. خيلي فكر كردهام كه چهطور هر بار روي آن تخته پا ميگذارند؛ كه هيچوقت جا نمياندازند؛ پشت در كلبهام ايستاده بودند و در ميزدند. محلشان نگذاشتم چون دوست نداشتم. نميخواستم ببينمشان. ميدانستم براي چه آمدهاند و برايم مهم نبود. بالاخره بس كردند و از روي پل برگشتند و البته از روي همان تخته رد شدند. تختهي بلندي كه ميخهايش چپ و راست خورده و كهنهتر از آن است كه كسي بخواهد درستش كند. رفتند و تخته ساكت شد. ميتوانم چند صد دفعه از روي پل رد شوم بي آن كه پا روي آن تخته بگذارم، اما مارگريت هربار از روي آن رد ميشود. Thursday, November 27, 2003
كتاب اول؛ در قند هندوانه
1. در قند هندوانه در قند هندوانه امور ميگذشت و ميگذشت، چنان كه عمرم ميگذشت در قند هندوانه. برايتان ميگويم چون من اينجايم و شما دوريد. هر كجا كه باشيد، بايد سنگ تمام بگذاريم. دورتر از آن است كه بشود سفر كرد و جز قند هندوانه چيزي نداريم كه به خاطرش بياييد اينجا. اميدوارم جواب دهد. كلبهام نزديك iDEATH است. iDEATH از پنجره پيداست. زيباست. چشم بسته هم ميتوانم ببينمش، حسش كنم. سرد است مثل چيزي كه در دست بچهاي باشد. هنوز نميدانم چه. در قند هندوانه توازن ظريفي است. برازندهي ما است. كلبه كوچك است اما به اندازهي زندگيام راحت و خوشآيند است. مانند هر چيز ديگر اينجا از چوب كاج است و قند هندوانه و سنگ. زندگيمان را با دقت از قند هندوانه ساختهايم و بر جادههايي از كاج و سنگ تا آخر روياهامان رفتهايم. تختي دارم، ميزي، يك صندلي و صندوقي كه چيزهايم را در آن ميگذارم. چراغي هم هست كه شبها با روغن هندوانه ميسوزد. موضوع ديگري است. بعد برايتان ميگويم. زندگي آرامي دارم. باز ميروم كنار پنجره. خورشيد از كنارهي ابري بيرون زده. سهشنبه است و آفتاب طلايي است. جنگل كاج معلوم است و رودهايي كه از آنجا سرچشمه ميگيرند. رودهايي كه خنكاند و شفاف. رودهايي كه قزلآلا دارند. عرض بعضي از اين رودها فقط يك وجب است. رودخانهاي را سراغ دارم كه عرضش فقط يكسانت و نيم است. ميدانم، چون خودم اندازهاش گرفتهام و يك روز تمام پايش نشستهام. عصري باران گرفت. ما اين جا به همه چيز رود ميگوييم. اين طور آدمهايي هستيم. مزارع هندوانه را ميبينم و رودهايي كه از ميانشان ميگذرد. روي اين رودها پلهاي زيادي هست. چه در جنگل كاج و چه در مزرعههاي هندوانه. جلوي اين كلبه هم يكي هست. بعضي از اين پلها از چوبند. جابهجا لكههاي نقرهاي دارند، مثل لكههاي باران. بعضيهاشان از سنگهايي ساخته شدهاند كه از دورها آوردهاند و با نظم همان دورها چيدهاند. بعضيها هم از قند هندوانهاند. اينها را بيشتر دوست دارم. اينجا چيزهاي زيادي از قند هندوانه ميسازيم. بعدتر برايتان خواهم گفت. چيزهايي مثل همين كتاب كه نزديك iDEATH نوشته ميشود. همهي اينها از ميان قند هندوانه ميگذرد، سفر ميكند.
جاي مقدمه
ـ«در قند هندوانه» داستان بلندي است كه براتيگن نامي نوشته و من نقل ميكنم. اصلش را ميتوانيد از اينجا تهيه كنيد. خرد خرد خواهيد خواندش و آن چه زودتر نوشته شود، پايينتر ميآيد. كاريش نميشود كرد. يا فعلاً نميكنم. اميدوارم مرتب پيش برود. |