چرك‌نويس‌هاي ترجمه‌ي در قند هندوانه

      صفحه اصلي         درباره‌ي براتيگن        آرشيو


Thursday, March 18, 2004

29. پير قزل‌آلاي كبير
قزل‌آلايي را ديدم كه سال‌ها بود مي‌شناختمش و حالا داشت كار گذاشتن مقبره را تماشا مي‌كرد. پير قزل‌آلاي كبير بود كه توي حوضچه‌ي پرورش ماهي iDEATH بزرگ شده بود. مطمئن هستم، چون زنگ كوچكي از زنگ‌هاي iDEATH زير آرواره‌اش بسته‌اند. سال‌ها عمر دارد و وزنش زياد است و آرام و با حكمت تكان مي‌خورد.
پير قزل‌آلاي كبير بيش‌تر وقتش را بالاي رود، كنار مجسمه‌ي آينه‌ها مي‌گذراند. پيش از اين ساعت‌ها در استخر آن جا تماشايش كرده‌ام. گمانم اين مقبره‌ي خاص برايش مهم بوده كه آمده ببيند چه‌طور سر جايش مي‌گذارند.
به فكرم انداخت. كار گذاشتن مقبره كم‌تر توجه‌اش را جلب مي‌كند. شايد چون تا به حال زياد ديده است.
يادم است يك بار كه كمي پايين‌تر از مجسمه‌ي آينه‌ها مقبره‌اي كار مي‌گذاشتند، يك ذره هم تكان نخورد. نصب آن مقبره كار سختي بود و يك روز تمام طول كشيد، اما او يك اينچ هم تكان نخورد.
آخرش هم پيش از آن كه كار تمام شود، مقبره در هم خرد شد. چارلي آمده بود بالا سر كار و سر تكان مي‌داد. مجبور شدند يك بار ديگر از اول شروع كنند.
اما اين بار قزل‌آلا، با علاقه ماجرا را دنبال مي‌كرد. خودش را چند اينچ بالاتر از كف رود و يك پايي ميله نگه داشته بود.
رفتم كنار رود و سرپا نشستم. قزل‌آلاها از اين كه نزديكشان شده بودم نترسيدند. پير قزل‌آلاي كبير نگاهي به‌م انداخت.
به نظرم من را شناخت. چون دو دقيقه‌اي به‌م خيره شد. بعد هم برگشت كه نصب مقبره را تماشا كند و ببيند كه چه‌طور آخرين كارها را انجام مي‌دهند.
مدتي همان‌جا كنار رود ماندم. وقتي سمت كلبه‌ام راه افتادم، قزل‌آلاي پير باز به من زل زد. گمانم تا وقتي از نظرش خارج شدم به من خيره شده بود.



[Powered by Blogger]