چرك‌نويس‌هاي ترجمه‌ي در قند هندوانه

      صفحه اصلي         درباره‌ي براتيگن        آرشيو


Monday, March 15, 2004

28. مقبره‌ها
در راه به كلبه‌ام، فكر كردم سري هم به پايين رود بزنم. داشتند مقبره‌ي تازه‌اي كار مي‌گذاشتند و مي‌خواستم قزل‌آلاهايي را تماشا كنم كه هر بار كه مقبره‌ي تازه‌اي كار مي‌گذاشتند، از روي كنج‌كاوي جمع مي‌شدند.
از وسط شهر گذشتم. خلوت بود. تقريباً آدم‌هاي زيادي توي خيابان نبودند. دكتر ادواردز را ديدم كه كيفش را دستش گرفته بود و جايي مي‌رفت. برايش دست تكان دادم.
او هم برايم دست تكان داد و علامتي داد كه يعني دنبال يك كار مهم است. لابد كسي مريض شده بود. من هم دست تكان دادم كه يعني خداحافظ.
جفت مسني جلوي در هتل روي صندلي گهواره‌اي نشسته بودند. يكي‌شان خودش را تكان مي‌داد و آن يكي خواب بود. روي پاي آن يكي كه خواب بود، روزنامه بود.
از نانوايي بوي نان داغ مي‌آمد و جلوي مغازه دو اسب بسته بودند. يكي‌شان را شناختم كه مال iDEATH بود.
از شهر در آمدم و از چند درخت كه كنار يك مزرعه‌ي هندوانه در آمده بودند، گذشتم. از درخت‌ها خزه آويزان بود.
سنجابي روي شاخه‌ي درخت دويد. دم نداشت. فكر كردم چه ممكن است سر دمش آمده باشد. فكر كردم لابد جايي گمش كرده.
روي نيم‌كتي كنار رودخانه نشستم. پشت نيم‌كت، مجسمه‌اي از علف بود. هر پر علف را از مس ساخته بودند و بارانِ سال‌ها، به رنگ طبيعي درش آورده بود.
چهار پنج نفر داشتند مقبره را سر جايش مي‌گذاشتند. مأمورهاي مقبره بودند. مقبره را كف رودخانه مي‌گذاشتند. ما مرده‌هامان را اين طور دفن مي‌كنيم. البته آن زمان كه دور دست ببرها بود، كم‌تر از مقبره استفاده مي‌كرديم.
اما حالا توي تابوت شيشه‌اي مي‌كنيمشان و مي‌گذاريمشان كف رودخانه. آتش‌روباه* هم توي تابوت مي‌گذاريم كه شب‌ها بدرخشد و اين عاقبت، تحسيني داشته باشد.
چندتايي قزل‌آلا ديدم كه جمع شده بودند تا كار گذاشتن مقبره را تماشا كنند. قزل‌آلاهاي رنگين‌كماني‌ي قشنگي بودند. صدتاشان يك گوشه‌ي رود جمع شده بودند. قزل‌آلاها خيلي كنج‌كاوند كه اين كار چه‌طور انجام مي‌شود. خيلي‌شان جمع شده بودند.
مأمورهاي مقبره، ميله را كار گذاشته بودند و ديگر پمپ را كاري نداشتند. حالا داشتند شيشه‌ها را نصب مي‌كردند. كم‌كم مقبره آماده مي‌شد و هر وقت كه لازم بود درش را باز مي‌كردند و يكي مي‌رفت آن تو كه سال‌ها بماند.
_______________________________________
* foxfire، آتش روباه يا آتش پريان. نور كمي را مي‌گويند كه در جنگل از برگ و چوب پوسيده به چشم مي‌آيد. البته مي‌گويند بايد نور محيط خيلي كم باشد. جنگل تاريك و شب بدون ماه. چيزي است كه در قصه‌هاي پريان و آدم كوچولوها پيدا مي‌شود. جايي حتي ربطش داده بودند به ارسطو و آتش سرد. نمي‌دانم در زبان فارسي چون‌اين چيزي داريم يا نه. يا چه بايد جايش گذاشت.



[Powered by Blogger]