|
چركنويسهاي ترجمهي در قند هندوانه |
|
Monday, March 01, 2004
23.باز دوباره مارگريت
در iDEATH توي آشپزخانه نشستم و پائولين را تماشا كردم كه خمير كيكهاي داغ را آماده ميكرد. كيك داغ را خيلي دوست دارم. يك عالمه آرد و تخممرغ را توي كاسهي آبيي بزرگي ريخت و با قاشق بزرگي همش زد. قاشق برايش بزرگ بود و خوب توي دستش جا نميشد. لباس زيبايي پوشيده بود و موهايش را جمع كرده بود بالاي سرش. توي راه كه ميآمديم، جايي ايستادم و برايش گل چيدم كه بگذارد لاي موهايش. گل استكاني بود. پائولين گفت «نميدانم مارگريت براي صبحانه ميآيد يا نه. خيلي دوست دارم دوباره با هم حرف بزنيم.» گفتم «غصهش را نخور. همه چيز درست ميشود.» گفت «آخه ميداني، من و مارگريت خيلي رفيق بوديم. هميشه تو را دوست داشتم، ولي هيچوقت فكر نميكردم چيزي بيشتر از دوستي پيش بيايد.» گفت «تو و مارگريت خيلي به هم نزديك بوديد. اميدوارم همهچيز خوب پيش برود. مارگريت هم يك كسي را پيدا كند و باز با من دوست شود.» گفتم «خيلي بهش فكر نكن.» فرد آمد تو كه بگويد «آخ جان. كيك داغ.» بعد هم رفت. |