چرك‌نويس‌هاي ترجمه‌ي در قند هندوانه

      صفحه اصلي         درباره‌ي براتيگن        آرشيو


Thursday, January 29, 2004

12.كلي شب‌به‌خير
ديگر ديروقت بود. من و پائولين رفتيم پايين كه به چارلي شب‌به‌خير بگوييم. آن طوري كه روي كاناپه‌ي نزديك مجسمه‌هاي مورد علاقه‌اش نشسته بود، به زحمت ديده مي‌شد. شب‌هايي كه هوا سرد باشد، همان‌جا آتشي به راه مي‌كند و خودش را گرم مي‌كند.
بيل هم آمده بود پيشش. با هم نشسته بودند و با حرارت حرف مي‌زدند. بيل براي اين كه حرفش را بفهماند، دست‌هايش را تكان مي‌داد.
وسط حرفشان گفتم «آمديم كه شب‌به‌خير بگوييم.»
چارلي گفت «ئه، سلام. آره، شب‌به‌خير. منظورم، شما دو تا چه‌طوريد؟»
گفتم «خوبيم.»
بيل گفت «شام محشري بود.»
چارلي گفت «آره. واقعاً خوب بود. خورشتش خيلي خوب بود.»
ـ ممنون.
گفتم «تا فردا.»
چارلي پرسيد «شب را اين‌جا، تو iDEATH مي‌ماني؟»
گفتم «نه. مي‌روم پيش پائولين.»
چارلي گفت «خوبه.»
ـ شب‌به‌خير.
ـ شب‌به‌خير.
ـ شب‌به‌خير.
ـ شب‌به‌خير.



[Powered by Blogger]