|
چركنويسهاي ترجمهي در قند هندوانه |
|
Saturday, January 17, 2004
10. ببرها
بعد از شام فرد خواست ظرفها را بشورد. پائولين گفت كه زحمت نكشد. اما فرد ديگر داشت ظرفها را جمع ميكرد. چند تا بشقاب و قاشق كه برداشت، ديگر معلوم بود كي ظرفها را ميشورد. چارلي گفت به اتاق پذيرايي ميرود و كنار رود مينشيند كه چپق بكشد. آل خميازه كشيد. بقيه هم گفتند يك كارهايي دارند و رفتند به آنها برسند. چاك پير سر رسيد. پائولين پرسيد «چرا اين قدر دير كردي؟» ـ فكر كردم كنار رود استراحتي بكنم. خوابم برد. خواب ببرها را ديدم. خواب ديدم برگشتهاند. پائولين گفت «چه وحشتناك.» لرزيد. شانههايش را مثل يك پرنده داد بالا و بازوهايش را بغل گرفت. چاك پير گفت «اصلاً وحشتناك نبود.» روي صندلي نشست. خيلي طول كشيد تا بنشيند. وقتي نشست، طوري نشسته بود كه انگار جزئي از صندلي بود. گفت «اين دفعه يك جور ديگر بودند. ساز ميزدند. زير نور مهتاب قدم ميزدند. كنار رود ايستادند و ساز زدند. سازهاي خوشگلي داشتند. آواز هم ميخواندند. يادت هست كه چه صداي خوبي داشتند.» پائولين باز لرزيد. گفتم «آره. صداشان خوب بود، ولي هيچوقت نشنيدم كه بخوانند.» گفت «تو خواب من ميخواندند. آهنگش يادم است، ولي شعرهاشان يادم نميآيد. شعرهاي خوبي بود. چيز ترسناكي تويش نبود. شايد هم من خيلي پير شدهام،...» گفتم «نه. جدي صدايشان خوب بود.» گفت «شعرهاشان را دوست داشتم. بعد بيدار شدم. سرد بود. فانوس پلها را ديدم. شعرهاشان مثل فانوسهايي بود كه روشن بودند.» پائولين گفت «نگرانت شدم.» گفت «نه. روي چمنها نشستم و به يك درخت تكيه دادم. خوابم برد. خواب ببرها را ديدم كه آواز ميخواندند. يادم نميآيد كه چه شعري ميخواندند. سازهاي قشنگي داشتند. مثل فانوسها بودند.» آرام و آرامتر حرف ميزد. جوري روي صندلي شل شده بود كه انگار هميشه آنجا بوده است و بازوهايش همانطور آرام روي قند هندوانه بيحركت بودهاند. |